تبليغاتX
سکوت شب

ترا می خواهم و دانم كه هرگز

 

به كام دل در آغوشت نگيرم

 

توئی آن آسمان صاف و روشن

 

من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

 

 

ز پشت ميله های سرد و تيره

 

نگاه حسرتم حيران برويت

 

در اين فكرم كه دستی پيش آيد

 

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

 

از اين زندان خامش پر بگيرم

 

به چشم مرد زندانبان بخندم

 

كنارت زندگی از سر بگيرم

 

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

 

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

 

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

 

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

 

نگاه كودكی خندد برويم

 

چو من سر می كنم آواز شادی

 

لبش با بوسه می آيد بسويم

 

 

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

 

از اين زندان خامش پر بگيرم

 

به چشم كودك گريان چه گويم

 

ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

 

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

 

فروزان می كنم ويرانه ای را

 

اگر خواهم كه خاموشی گزينم

 

پريشان می كنم كاشانه ای را

 




+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 8:18 بعد از ظهر |
می توان درکوچه های زندگی

پاسخ لبخند را با یاس داد

می توان جای غروب عشق را

به طلوع ساده ی احساس داد

می توان در خلوت شب های راز

فکر رسم آبی پرواز بود

می توان با لهجه ی سرخ دعا

مدتی با آسمان خلوت نمود

می توان با حرفی از جنس بلور

شوق را به هر دلی دعوت نمود

می توان در آرزوی کودکی

باحضور یک عروسک سهم داشت

می توان گاهی به رسم یاد بود

در دلی یک شاخه ی نیلوفر گذاشت

می توان از شهر شب بوها گذشت

عابر پس کوچه های نور بود

می توان همسایه ی مهتاب شد

فکرزخم غنچه ای رنجور بود

می توان با لطف دست پنجره

مهربان گنجشک ها را دانه داد

می توان وقتی خزان ازراه رسید

یک کبوتررابه کنجی لانه داد

می توان درقلب های بی فروغ

لحظه ای برفی زد وخورشید شد

می توان در غربت داغ کویر

گاه آن ابری که می بارید شد


+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 8:38 بعد از ظهر |

خوشبخت او

و تنها خوشبخت او

آن کسی که امروز را روز خود می نامد

و با آسوده دلی می تواند بگوید:

"ای فردا ! هر چه توانی کن

که امروز را بتمامی زیسته ام"

منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه

 

 

من گم شدم بين حس بودن و نبودن ، بين حيات ومرگ، بين گناه و معصوميت ، من گم شدم در

ظلمت شب بدون حضور تو

 گفتي : به تنهايي من دست نزن من تنهاتراز آنم كه تنها بمانم اما ميداني من آخر تنهاييم

 

 


آه از این دل آه از این جام امید

 عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

 ای دریغا کس به آوازش نخواند

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 7:8 بعد از ظهر |

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

 

چشمهايم را می شستی

 

و اشکهايم را با دستان عاشقت

 

به باد می دادی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

 

تا من در سکوت نگاهـت

 

با عشق زمینی تو به عرش بروم

 

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

 

هرگز دلـم را نمی شکستی

 

گرچه خانه اهریـمـن

 

شايسته ويرانیست !

 

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

 

حتی لحظه ای مرا نمي آزردی

 

که اين غريبه تنها ، جز نگاهت پنجره ای

 

و جز عشقت بهانه ای برای زيستن ندارد

 

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

 

دوستم می داشتی

 

و مرا از اين تـنهایی رها می کردی

 

ای کاش تمام اينها را می دانستی ...

 

The image “http://aycu22.webshots.com/image/45021/2001234765398138112_rs.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

http://aycu32.webshots.com/image/41871/2006004145289875760_rs.jpg

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 4:21 بعد از ظهر |


به دنبال آسماني آبي تر ، مردماني مهربانتر


عاشقان پاکباخته ميگشتيم

ولي افسوس


افسوس که آسمان همه جا تيره تر است


دلها سنگي ، همه با هم قهرند


دوستان، همه با فاصله اند


همه حدي دارند ، همه مرزي دارند


عشق بي همتا را ، دگر نمي ستايند

"

پشتِ ديوارهاي "حافظِ دل


همه پنهان شده اند .همه به هم بدبين


اعتماد ديگر نيست


سخن شيرين يار هم کلکيست


همه از نگاه هم بيزارند


هيچکس بهتر نيست ، هيچکس فرق ندارد


دگر حتي من و تو هم شده ايم


مثلِ


هم



 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 3:22 بعد از ظهر |

نشان

در هر باد طنين صداي تو بود

بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود

و در هر آب انعکاس سيمايت

در هر آتش گرمي دستانت

آنگاه که من

کوچه به کوچه

خانه به خانه

نشان تو مي خواستم

 

بعد از مرگ من

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد، ميفهمي که تو را

چقدر من دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم، دستهايت

خواهد لرزيد، چشم به در خواهي ماند، چون تو هم امروز حس

خواهي کرد که در دل من چه ميگذشت؟ ميداني چرا؟

چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم...


پیشاپیش فرا رسیدن روز عشاق روز ولنتاین را به همه عاشقا تبریک میگم و اینم یه کارت

پستال به این مناسبت


www.3Jokes.com تصاویر عاشقانه 
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |

 

دلم براي كسي تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

وگيسوان بلندش را

به بادها مي داد

ودستهاي سپيدش را

به آب مي بخشيد

دلم براي كسي تنگ است

كه چشمهاي قشنگش را

به عمق درياي واژگون مي دوخت

وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصوم

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را

نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

ودر جنوب ترين جنوب

هميشه درهمه جا

آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

پيوسته نيز بي من بود

وكار من زفراقش فغان وشيون بود

كسي كه بي من ماند

كسي كه با من نيست

كسي...........

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 10:0 بعد از ظهر |

کربلا

کربلا یعنی فغان و زمزمه                                خنجر و حنجر ، نگاه فاطمه

 

کربلا یعنی که تیغ و جزم یار                            یک هزاره نهصدو پنجاه بار

 

کربلا یعنی قلم ،یعنی کتاب                            پیکر قرآن و زخم بی حساب

 

کربلا یعنی عطش ، یعنی شراب                      خیمه و طفلان در حال فرار

 

کربلا یعنی سراپا عشق و شور                       گه به نیزه ، گاه در کنج تنور

 

کربلا یعنی که نیلی روی ماه                           صورت طفلان و سیلی ،آه آه

 

کربلا یعنی جهت در سلسله                           پاسخ اشک غریبان هلهله

 

کربلا یعنی شمع و اخت الامام                         در نماز ، اما نماز بی قیام

 

کربلا یعنی که در بازارها                                 کعبه ، اما کعبه ی آزارها

 

کربلا یعنی آیات حکیم                                   یک زن و 72 داغ عظیم

 

زن مگو زهرای ثانی بود او                               در حسین خویش فانی بود او

 

یک شب بی نافله زینب نداشت                       غیر ذکر یا حسین بر لب نداشت

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 3:26 بعد از ظهر |

تو را به لطافت گلبرگ های چشمانت ، به بلندای نگاهت قسمت دادم ،

که دلیل تپش های قلبم باشی !

و تو چه ساده شکستی قلبم را ...

و چه آسان بریدی نفسهایم را ...

و چه زود رفتی !

اما بدان ، من هرگز نخواهم گذاشت که امواج رد پاهایت را ببوسند !

mh61star.blogfa.com

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 1:16 بعد از ظهر |

نگه داشتن عشق مثل نگه داشتن آب تو دسته فکر مي کني تو دستته

اما وقتي دستتو باز مي کني مي بيني هيچي ازش نمونده جز خيسي خاطرات...

 

_______¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤-------------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤-----¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤----------------------¤¤¤-¤¤¤-----------------------¤¤¤
__¤¤¤¤¤-------------بنام تک نوازنده گیتار عشق--------------¤¤¤
_ ¤¤¤-هرگز به کسی اجازه نده تا رویاهای تورا زیر سوال ببرد---¤¤¤
¤¤¤----------------------------------------------------------------------¤¤¤
¤¤¤--در سراشیبی که نامش زندکیست--------------------------------¤¤¤
¤¤¤------باهمه بیگانگیها میروم------------------------------------------¤¤¤
¤¤¤----------در سکوت سرد غمگین زمان------------------------------¤¤¤
¤¤¤--------------بی هدف بی یار و تنها میروم------------------------¤¤¤
_¤¤¤----------------در سراشیبی که نامش زندگیست------------¤¤¤
__¤¤¤------------------می روم شاید که در دشت بزرگ--------¤¤¤
____¤¤¤-------------------باز یابم آنچه را گم کرده ام--------¤¤¤
______¤¤¤------------------باز یابم آنچه را---------------¤¤¤
_________¤¤¤-------- گم کرده ام ---------------¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤--------------------------¤¤¤¤¤¤
_____________¤¤¤------------------------¤¤¤
________________¤¤¤----------¤¤¤
___________________¤¤----¤¤
____________________¤¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
______________________¤¤¤
.......................................

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 4:15 بعد از ظهر |

مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود .

ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد

جدید تنهایش بگذارند . پدر و مادر می ترسیدند ساكی

هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی

كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه

جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی

از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش

هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد

،‌بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .

ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش

بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش

می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی

كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت.

صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی

كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم

میره

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 5:40 بعد از ظهر |

او اشتباه من بود

و من انتخاب او

من گم شدم درالتماس خودم

به اختیار او

هر روز روزه درد گرفتم

ز هجران او

انگار که می برد دلم را

عشق و صفای او

افسوس تمام شد اشتیاقم

به پای او

او می رود و من هم

به دنبال او

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 10:38 بعد از ظهر |

واسه تو نامه نوشتم كه ديگه از تو گذشتم

 

ميدونم دوستم نداري ، من همينه سرنوشتم

 

از ته دل با صداقت ،دل ميگه برو سلامت

 

ميدونم نبودن تو نمي گيره رنگ عادت

 

بودنت مثل يه نعمت ، داشتن تو آره حسرت

 

بودن حتي يه لحظه در كنار تو غنيمت

 

آخ چه حيف شد كه تو رفتي ،آخ چه حيف شد برنگشتي

 

شب رفتن تو دل گفت :اي خدا چه سرنوشتي

 

من ميخوام اينو بدوني ، از توي چشام بخوني

 

توي اين قلب شكسته تا ابد عزيز مي موني

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |
ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟

ای مسافر !  ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از
 
 روح تن را می فرساید ...بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره
 
از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می
 
بینی !  آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...
من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟

 
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 1:5 بعد از ظهر |

: خدا گفت : لیلی یك ماجراست ، ماجرایی آكنده از من ، ماجرایی كه باید بسازیش

شیطان گفت : یك اتفاق است ، بنشین تا بیفتد . آنان كه حرف شیطان را باور كردند.

نشستند و لیلی هیچ‌گاه اتفاق نیفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد 

خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن 

شیطان گفت : آسودگی است ، خیالی‌ست خوش. 

خدا گفت : لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن.

شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود.

خدا گفت : لیلی جست‌وجو است ، لیلی نرسیدن است

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 10:32 بعد از ظهر |